تبليغاتX
سلطان قلبها
یا علی گفتم و عشق اغاز شد

 

بعضی وقتها که روی برجی می ایستم جهان برایم کوچک می شود ، و غیر قابل بازگشت !

بعد فکر می کنم که جهان فقط ان پایین نیست ، اسمان هم جزئی از جهان است ...

.

.

.

 

داشتم فکر می کردم ‏که چه روزهای خوب و چه روزهای بد، همه تمام شد!
داشتم فکر می کردم که کلمه ای را بر روی این صفحه جاری کنم تا همه را خوشحال کند
.
داشتم می گشتم میان افکار خویش
،
هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم
!!!
‏ ‏
تنها کلمه ای که پیدا کردم و فکر کردم که می تواند همه را ، خودم را ، تو را و او را خوشحال ‏کند ، می تواند این کلمه باشد :‏


خداحافظ

خدایا مرا ببخش ‏
من که بخشیدم
‏ او و همه را ‏
من که بخشیدم زمانم را برای او ‏
برای همه
برای خودم ‏
برای خاطره
من که بخشیدم ذره های اعتماد خود را به او
من که بخشیدم


تو هم ببخش
...


من که
الوده شدم به حرف
من که
ا
لوده شدم به تکذیب
من که بخشیدم


تو هم ببخش
...


 من که
امدم
روزی سخت
از میان یک رود جاری
روبه سوی
او

من که ترد شدم
من که بخشیدم


خدا ‏
تو هم ببخش
...


من که نمی خواستم
تو خواستی
خوبی و بدی همه از جانب توست


خدا ‏
تو ببخش
...


من که بخشیدم
روزی تازه
اغاز می شود ‏
روزی تازه را
ا
غاز خواهم کرد
روزی که شب هایش پر از ستاره است


خدا
دوستت دارم
دوستشان دارم

دوستم بدار ...

 

 

و اما ،

 

 باز هم زندگي .... www.rozesefideman.blogfa.com






لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

من مي روم !

تا انتهاي روياهايم !

مي روم تا انتهاي دنياي ارزو هاي دست نيافتني...

نع، من متوقف نمي شوم،

هيچ کس و يا هيچ چيزي نمي تواند مرا متوقف کند،

من به خاطر رويا هايم هستم،

اگر انها نباشند، مرده اي بيش نيستم....

راه سختي مانده، راه نفس گيري در پيش است و من تازه در ابتداي ان هستم،

اما با خود عهد مي بندم

که حتي با خون خود، به اين گردنه هاي سخت و وحشتناک باج دهم ...

من مي روم، من نمي ايستم، بايد بروم، تا ته افسانه هايم...

.

.

.

دل نوشت :

ميگن هر اومدني يه رفتني داره...

هر سلامي يه خداحافظي به همراشه...

زمستون هم كم كم داره بارو بنديلشو جمع ميكنه كه بره .

منم مسافرم !

همسفر زمستون !

زمستون كه بره منم باهاش ميرم.باهاش همسفر ميشم ولي نمي دونم به كجا ؟

شايد يه ناكجا ابادي هست كه هيچ كس ازش خبر نداره !

شما چي؟ شما ميدونين زمستونا موقع رفتن كجا ميرن ؟

من كه ديگه برام مهم نيست كجا ميرم !

فقط ميدونم كه دارم ميرم...يعني بايد برم...!

صداي بهار داره مياد ...

بهار همه چيز رو نو ميكنه ، تازه ميكنه...

نوشته هاي من هم يا بايد نو بشن يا اينكه...

از دست خودم و از دست نوشته هام كه بوي دلمردگي گرفتن خسته شدم.

دوست ندارم اينجا باشم و حرف از خستگي و دلمردگي بزنم.

دوست ندارم تو اين سال نويي كه حرف از شادي و خوشي هستش ، خونه ي من باز هم رنگ و بوي ناراحتي داشته باشه...

تو اين مدت هم كه منت گذاشتين و مطالبمو خوندين و باهام همدل وهمزبون شدين ازتون ممنونم.

همتون رو دوست دارم و هيچوقت فراموشتون نميكنم.

پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم.

اول از همه براتون ارزوي سلامتي دارم و بعد هم اميدوارم كه سال 86 سالي باشه كه همتون به ارزوهاي خوب خوبتون برسين.

در ضمن اين وبلاگ بنا به خواسته ي من به دوستم سميرا واگذار ميشه.

از اين به بعد سميرا هر طور دوست داشته باشه اين وبلاگ رو اداره ميكنه.

اميدوارم دوست خوبي براتون باشه...

 

مطلب زير رو از يكي از نوشته هاي وبلاگ " مثل ارزو " براتون ميزارم

كه از يادگاري هاي وحيد عزيزم هستش...

به عنوان اخرين اپ خواستم بگم اين وبلاگ بنام « تو » شروع شد

و با ياد « تو » هم اخرين نوشته ام، اپ شد...

همه ميگن اولين ها و اخرين ها هرگز فراموش نميشن...

تو كه اولين و اخرين بودي...چه؟!

 

 

بي تو

گفتی :             

همیشه کنارت هستم ،

یکدم بی ما مباش ...

به دنبال تو همه ي کوهها را زیر پا گذاشتم !

همه قصه ها را گشتم !

و زیر یکایک سنگها را !

همه جا و همه جا ...

از تو اثری نبود...!!!

تنها به بالای سرم نگاه نکردم ،

چون می ترسیدم

می ترسیدم اگر انجا هم نباشی ،

بت باورم تکه تکه شود .

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..


دستانم ناتوان از نوشتن ناگفته هاست .

و زبانم ناتوانتر!

چگونه مي توان " بودن " را، در عين " نبودن " باور كرد ؟

چگونه مي توان " وصل " را، در عين " فصل " باور نمود ؟

چگونه مي توان " پرواز " در اوج را باور كرد در حالي كه پر و بالم بسته است ؟

چگونه، چگونه؟!

چرا اينگونه ذهنم اشفته است ؟

چرا خود را پر و بال بسته مي دانم ؟

چرا فكر مي كنم كه ديگر كسي نيست كه بفهمد چه مي گويم ؟

 اري !

 

بسياري است كه مي انگارم به مانند در راه مانده اي مي مانم كه ،

 

نه راه از چاه مي شناسد و نه كوه از كوير ...!

بسياري است كه مي انگارم مانند اسيري در برزخ وجود خويشم...!

بسياري است كه مي انگارم مانند  ـ غريبه اي ـ در بين دوستان خويشم...!


 «غريبه ! »، چه كلام زيبايي !

حال مي فهمم چرا مرا ديوانه و شوريده مي دانند !


حال مي دانم...

و براي من همين " دانستن" كافي است .

 

 

پ.ن.

 

از يكي يكدونه رزم يه پيغام گرفته بودم كه حيفم اومد اينجا نذارمش.

نوشته بود:

 

تا چند روز دیگه بهار میاد...

همه چیز رو تازه میکنه...

سال...ماه...روز...هوا...طبیعت...

ولی فقط یک چیز کهنه میشه!

که به همه ی اون تازگی می ارزه! 

« رفاقتمون »

 

مرســـــــــي رز.قشنگ بود....

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

بغض هم براي خودش رويايي داشت ...

دلش مي خواست لبخند بزند ولي نميتوانست !

از همان نزديکي بوي باران را حس کرد .

بغض ترک خورد و ...

نم نم باريد ...!

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

 

گنجشک کوچک
در این سرمای زمستان
چگونه میتوانست
جیک جیک کند؟
نای راه رفتن نداشت !
نای خواندن هم !
برای همیشه سکوت کرد ...
در اغوش سرمای زمستان !!!

 

همیشه لحظه ها می گذرند و خاطرات می مانند !

حاضرم تمام زندگی ام را بدهم ،

و برای یکبار هم شده « لحظه ها » بمانند و خاطرات بگذرند...!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

در قلمرو احساساتم احساسي نو پديد امده !

احساسي كه نا اشنا نيست !

از دير باز است كه اين غريب اشنا را ميشناسم ...

با خود نجوا كنان ميگويم :

اين چه حسي است ؟!

گويا زمين خوردگي در ضمير اين حسم است !

مي گويند بايد فرصتي بدهم ...

فرصتي براي بخشيدن ...

فرصتي براي از ياد بردن ...

چه فرصتهايي را كه چون قاصدك به دست باد نشاندم ...!

انتهايش چه ؟

نمي دانم!

مي گويند به بر زمان بگذار ...

زمان هر انچه كه جاودانه بود نفي كرد !!!

نمي دانم...

نمي دانم در کدامین نقطه خاک ،

انسانهای با احساس،محبت را بین خود،چون خوشه ای انگورتقسیم می نمایند ؟

در کدامین گوشه خاک ،

دل زمین را می شکافند و بذر عاطفه می پاشند ؟

فلاتی که در ان عشق می ورزند ؟

و صداقت را ذره ذره می فهمند ؟!

در کدامین بوته خاک است ؟

تو در کجای انی؟!

که در حسرت درک عشق و تقسیم تنهایی مانده ای ...!

و من در کجای انم؟!

که حرف از سبزینه ها می زنم ...!

.

.

.

تكيه گاهي ميخواهم ...

تكيه گاهي امن .

تكيه گاه من كجاست ؟

شايد نياز به پرسيدن نباشد ،

ميدانم ؛

ميدانم كه فقط "خدا" امن ترين تكيه گاهم است .

جز خدا هيچكس !

حامي همه ما پروردگارمان است .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

پروانه ايی می گريست ...

                                  باد شمع را خاموش کرده بود !

و من  

      مبهوت از کرده ي « تو ...!!!»

                                    _ خنده ای تلخ را _

                                                          گـــــــريستـــــم ...

.

.

.

ديروز پنجره ام رو به دنيا باز مي شد .

از امروز ناگزير پنجره فقط ديوار مي بيند ،

كه سايه ها در ان مي ميرند ،

و ماه هم از نيم رخ شيشه ايي دور

به خانه مي نگرد .

از اين پنجره به بعد من از اين دنيا مي ترسم !!!

شايد فكر كني تاريك مي بينم ؛

ولي جهان به روشني حرفهاي ما نيست .

من از روشني روز ها نمي گويم ،

از اينكه چيزي براي خنده ندارم سر به ير حرف مي زنم .

هميشه كه نبايد چراغ چهار راه پيش پايمان سبز شود .

گاهي خوب است دير به خانه برسيم !

 

از امروز ناگزير پنجره فقط ديوار مي بيند ،

كه سايه ها در ان مي ميرند ،

هميشه كه كه قرار نيست ،

پنجره رو به دنيا باز شود !!!

گاهي اين دنيا براي نفس كشيدن هم تنگ ميشود !

دلم مي خواهد جايي بروم كه هر چند كوچك ،

ولي

پر از رفاقت ، صداقت ، و دوست داشتن باشد ...

دوست داشتن نه با زبان،بلكه با دل ...

جاي كه «وجدان» باشد ،

و اعتماد كردن معني داشته باشد ...

 

 

دل نوشت:

 

گريه از دل مي كنم زيرا كه خنده مرده است

مدتيست اين گريه ها خنديدن از من برده است !

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

 

مي روم و گوشه ای می نشينم کنار درخت سيبي ،
نگاه ميکنم به سيب كه می افتد در اب ،
و من خيس اين سادگی مي شوم !!
مي دانی ؟

مي خواهم ساده ببينم و به سادگی لذت ببرم !
ساده ي ساده ...
دوست دارم تو هم وقتی اين ها را ميخوانی،به سادگی ام بخندی...!!!

  

دير است .
دور نيست ،
که بميرم !
چه فرق می کند برای كسي ،
من که نباشم ؛
"تنها"
نام کوچک دنيابه يادش می ماند.
نامم را به خاطر بسپار !
به سنگ ها هم نمی توان اعتماد کرد !

 

شنيده ام كه روزي كسي فهميد كه آرزويي را، جايي در گذشته جا گذاشته بود !
برگشته بود تا جاي پايش را دنبال كند !
تا شايد بتواند باز گردد و بيابدش در آن دور دستها...!!!
برگشت !
ولي رد پايي نبود !

...

و چه زود" دير" مي شود !!!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

 

اسماني ترين لحظه هايم مي گذرند ،

و من چون برگ خشكي به دست باد ،

پرواز مي كنم !

طلايي ترين روزهايم ،

حرام حادثه هايي مي شوند كه "سرنوشت" مي نامندشان !

و فكرم فقط حادثه ها را مي شمرد ؛

و چراغ هايي را كه خاموش مي شوند .

از اينجا تانهايت هستي راهي هست كه پس كوچه هايي به جنون دارد...

و من مسافرم و تنها ...!

تنها و بي شتاب ...!

بي شتاب و خاموش ...!

 

 

...

باز برف باريد بي اختيار !

گريه كردم بي صدا !

زمستان است مثل هميشه !

چه فرقي ميكند ؟؟!!

اسمان كه ابي نيست ،

يعني من هم نيستم...!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..

من به تنگ آمده ام از همه چيز !
بگذاريد هواری بزنم :

ای . . . !

با شما هستم !
اين درها را باز کنيد . . . !

من به دنبال فضائی می گردم ،

لب بامی ،

سر کوهی ،

دل صحرايی . . .

که در آنجا نفسی تازه کنم .

آه . . . !!!

می خواهم فرياد بلندی بکشم ،

که صدايم به شما هم برسد !

«« من به فرياد ،
ـــ همانند کسی
. که نيازی به تنفس دارد ،
. مشت می کوبد بر در ،
. پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ

محتاجم ! »»
 

من هوارم را سر خواهم داد !
چاره ي درد مرا بايد اين داد کند !

از شما
« خفته ي چند‌ » ،
چه کسی می آيد با من فرياد کند ؟

                                                                       ( فريدون مشيری )




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط ..:: هانیه ::..